تبلیغات
آوای قرآن - داستان حضرت یوسف

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 خرداد 1390
ـ یاد كن زمانی را كه یوسف به پدرش یعقوب گفت: «ای پدر، من (در خواب) یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم. دیدم آنها سجده ام می كنند» گفت: «ای پسركم. خواب خود را برای برادرانت بازگو مكن كه درباره ات بداندیشی می كنند؛ زیرا شیطان دشمن آشكار انسان است و بدین سان پروردگارت تو را برمی گزیند و تعبیر خوابها به تو می آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام می كند،‌ چنان كه آن را پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام كرده بود؛ همانا پروردگار تو دانا و حكیم استبه راستی در (سرگذشت) یوسف و برادرانش برای پرسندگان عبرتهاست، آنگاه كه گفتند: «یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما كه گروهی نیرومندیم،‌ محبوبترند؛ به راستی كه پدر ما در گمراهی آشكاری است». (یكی گفت؟): «یوسف را بكشید یا به سرزمین دیگری بیفكنید تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و از آن پس مردمی نیك و شایسته شوید». یكی از آنها گفت: «یوسف را مكشید و اگر كاری می خواهید بكنید، ‌او را در نهانخانه چاه بیفكنید تا برخی از كاروانیان او را بردارند».

گفتند: «ای پدر،‌ تو را چه شده كه ما را بر یوسف امین نمی شماری و حال آنكه به یقین ما خیرخواهش هستیم؟ فردا او را با ما بفرست تا در چمنزار بگردد و بازی كند و ما از او به خوبی نگهبانی می كنیم».

گفت: «اینكه او را ببرید، بی گمان مرا اندوهگین می كند و می ترسم كه شما از او غافل باشید و گرگ او را بخورد». گفتند: «با این گروه نیرومند كه ما هستیم، اگر گرگ او را بخورد، در آن صورت واقعا زیانكار خواهیم بود». پس چون او را بردند و هماهنگ شدند كه او را در نهانخانه چاه بیندازند، (به این كار دست یازیدند) و ما به وی وحی كردیم كه: «قطعا تو آنان را بدین كارشان آگاه خواهی كرد، در حالی كه آنها نمی دانند».

و شب هنگام گریه كنان نزد پدرشان آمدند، گفتند: «ای پدر، ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را نزد كالایمان گذاشته بودیم كه گرگ او را خورد، و هر چند هم كه راست بگوییم، تو (سخن) ما را باور نمی داری». و جامه اش را كه به خونی دروغین آغشته بود، آوردند، گفت: «بلكه نفس شما كاری را در نظرتان آراسته، اكنون صبری نیكو (برای من بهتر است) و خداست كه باید بر آنچه بیان می كنید،‌ از او یاری خواست».



و كاروانی آمد، پس آب آورشان را فرستادند و او دلوش را فرو انداخت، گفت: «مژدگانی، این پسری است» و (برادران) او را همچون كالایی پنهان ساختند و خدا به آنچه می كردند، آگاه بود و او را به بهایی اندك، درهمی چند، فروختند و نسبت به او بی رغبت بودند.

و آن كس ازمصریان كه او را خرید،‌ به زنش گفت: «او را گرامی بدار، امید است از اوبه ما سودی رسد یا او را به فرزندی بگیریم.» و بدین سان یوسف را در آن سرزمین جای دادیم (تا آنچه را می خواستیم، تحقق بخشیم.) و تا به او از تعبیر خوابها بیاموزیم و خداوند بر كار خویش چیره و تواناست،‌ و لیكن بیشتر مردم نمی دانند. و چون بالید و به حد رشد رسید، به او حكم و دانش دادیم و نیكوكاران را این گونه پاداش می دهیم.

و آن زن كه او در خانه اش بود، از وی كام خواست و درها را بست و گفت: «بیا كه از آن توام» گفت: «پناه بر خدا، او پروردگار من است، جایگاهم را نیكو داشته. قطعا ستمكاران رستگار نمی شوند.» و همانا آن زن آهنگ او كرد و اگر نبود كه او برهان پروردگارش را دید، او نیز آهنگ آن زن می كرد. این چنین (كردیم) تا بدی و زشتكاری را از او بگردانیم كه او از بندگان مخلص ما بود.

و آن دو (با دویدن) به سوی در، از یكدیگر پیشی گرفتند و آن زن پیراهن او را از پشت درید و شوهرش را نزدیك در یافتند. زن گفت: «سزای كسی كه به زنت قصد بدی كرده باشد، چیست جز اینكه زندانی شود و یا به عذابی درد آور گرفتار آید؟» یوسف گفت: «او در پی كامجویی از من بود» و شاهدی از كسان آن زن گواهی داد كه: «اگر پیراهن او از جلو دریده شد، پس زن راستگوست و او دروغگو، و اگر پیراهنش از پشت دریده شده، زن دروغگوست و او راستگو». پس چون (عزیز) پیراهن او را دید كه از پشت دریده شده، گفت: «این از مكر شما زنان است؛ به راستی كه مكر شما بزرگ است. ای یوسف از این درگذر و ای زن، تو نیز برای گناهت آمرزش بخواه كه از خطاكاران بوده ای.»



و زنانی در شهر گفتند: «زن عزیز از غلام خود كام می خواهد؛ همانا غلام وی را شیفته دوستی خود كرده، به راستی كه او را در گمراهی آشكار می بینیم.»

زن چون نیرنگ و بدگویی آنها را شنید، كس به نزدشان فرستاد و محفلی برایشان آماده ساخت و به هر كدامشان (میوه و) كاردی داد و یوسف را و گفت: «بر آنها در آی». زنها همین كه او را دیدند، بزرگش شمردند و دست خود را بریدند و گفتند:«پناه بر خدا، این بشر نیست، این جز فرشته ای بزرگوار نیست!» گفت: «این همان است كه مرا درباره اش سرزنش می كردید و همانا من از او كام خواستم و او خودداری كرده و اگر آنچه به او فرمان می دهم نكند، بی گمان زندانی می شود و حتما از خوار شدگان خواهد گردید».

یوسف گفت: «پروردگارا، زندان نزد من خوشتر است از آنچه مرا بدان می خوانند و اگر مكرشان را از من باز نگردانی، به آنها گرایش پیدا می كنم و در شمار نادانان در خواهم آمد». پس پروردگارش او را اجابت كرد و نیرنگ زنها را از او دور ساخت؛ زیرا خدا شنوا و داناست. آنگاه پس از آنكه نشانه ها (ی پاكدامنی یوسف) را دیدند، به نظرشان رسید كه تا مدتی او را به زندان بیفكنند.





و با او دو جوان به زندان افتادند، یكی از آنها گفت: «من (در خواب) خود را دیدم كه انگور (برای شراب)
می فشارم» و دیگری گفت:‌«من خود را دیدم كه نان بر سر می برم و پرندگان از آن می خورند. ما را از تعبیرش آگاه كن كه تو را از نیكوكاران می بینیم».

گفت: «هنوز طعام روزانه تان نیامده باشد كه پیش از آن شما را از تعبیرش آگاه می سازم. این از آنهاست كه پروردگارم به من آموخته؛ زیرا من آیین مردمی را كه به خدای یكتا ایمان نمی آورند و آخرت را باور ندارند، رها كرده ام و از كیش پدرانم ـ ابراهیم و اسحاق و یعقوب ـ پیروی نموده ام. شایسته ما نیست كه چیزی را شریك خدا قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است؛ اما بیشتر مردم شكر نمی كنند.

ای دو یار زندانی من! آیا خدایان پراكنده بهتر است یا آن خدای یگانه مقتدر؟ شما به جای او چیزی جز نامهایی را كه خود و پدرانتان نامیده اند و خدا هیچ حجتی برایش فرو نفرستاده، نمی پرستید. حكم جز از آن خدا نیست، فرمان داده كه جز او را نپرستید، این است دین راست و استوار؛ ولی بیشتر مردم نمی دانند. ای دو رفیق زندانی من! یكی از شما مولای خود را شراب خواهد داد و اما آن دیگری بر دار آویخته می گردد و پرندگان از سر او خواهند خورد. (فرمان) كاری كه درباره اش نظر می خواستید، گزارده شده است».

و به یكی از آن دو كه پنداشت آزاد می شود، گفت:‌«مرا نزد مولای خود یاد كن». اما شیطان از خاطرش زدود كه پیش مولایش از او یاد نماید؛ پس یوسف چند سالی در زندان ماند.





و (روزی) شاه گفت: «من (در خواب) هفت گاو فربه دیدم كه هفت (گاو) لاغر آنها را می خورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) خشكیده دیگر. ای بزرگان، اگر تعبیر خواب می دانید، به من دربارة خوابم نظر بدهید» گفتند: « خوابهایی آشفته و پریشان است و ما به تعبیر خوابهای پریشان دانا نیستم». و یكی از آن دو (زندانی) كه آزاد شده بود و پس از مدتها (یوسف را) به یاد آورده بود،‌ گفت: «من شما را از تعبیر آن آگاه می كنم؛ پس مرا روانه كنید.»

ـ یوسفا: ای مرد راستگو! به ما دربارة (این خواب كه) هفت گاو فربه هفت (گاو) لاغر آنها را می خورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) دیگر خشكیده نظر بده؛ تا نزد مردم بازگردم، شاید (حقیقت را) بدانند.

گفت: «هفت سال پیاپی می كارید و آنچه را درو کردید ـ جز اندكی را كه می خورید ـ در خوشه اش بگذارید؛ سپس بعد از آن، هفت سال سخت می آید كه آنچه را از پیش برای آن (سال) ها اندوخته اید،‌ می خورند، مگر اندكی از آن كه (برای كشت) نگه می دارید. آنگاه از پی آن، سالی فرا می رسد كه برای مردم باران می بارد و در آن (میوه و افشردنیها) می فشرند».





و شاه گفت: «وی را نزد من بیاورید» پس چون فرستاده نزد او آمد،یوسف گفت: «پیش آقایت بازگرد و از او بپرس: حكایت آن زنان كه دست خود را بریدند، چه بود؟‌ همانا پروردگار من به مكرشان آگاه است».

شاه به زنان گفت: «حكایت شما چه بود که از یوسف كام خواستید؟» گفتند: «پناه بر خدا! ما از او هیچ بدی سراغ نداریم.» زن عزیز گفت: «اكنون حق آشكار شد، ‌من از او كام خواستم و بی شك او از راستگویان است».

(یوسف به فرستاده گفتSmile «این (كه گفتم برگرد و چنین بگو، ) برای آن بود تا (عزیز) بداند كه من در نهان به او خیانت نكرده ام و خدا نیرنگ خائنان را به مقصد نمی رساند و من خود را بی گناه نمی شمارم؛ زیرا نفس بسی به بدی و گناه فرمان می دهد،‌ مگر آنكه پروردگارم رحمت آورد،‌ همانا پروردگار من آمرزنده مهربان است.»

و شاه گفت: «او را نزد من بیاورید تا وی را (محرم) خاص خود گردانم.» پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: «تو از امروز نزد ما ارجمند و امین هستی.» گفت: «مرا بر خزانه های این سرزمین بگمار كه من نگهبانی دانا هستم.»

و بدین سان یوسف را در آن سرزمین قدرت دادیم تا در هر جایی از آن كه بخواهد، جای گزیند. رحمت خود را به هر كس كه بخواهیم، ارزانی می داریم و پاداش نیكوكاران را از بین نمی بریم و البته پاداش آن جهان برای كسانی كه ایمان آورده اند و پرهیزگاری می كنند،‌ بهتر است.





و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند؛ پس آنها را شناخت و آنان او را نشناختند و چون بارهایشان را برای آنها آماده كرد، گفت: «دفعه بعد، برادر پدریتان را نزد من بیاورید. آیا نمی بینید كه من پیمانه را تمام می دهم و بهترین میزبانانم؟ و اگر او را پیش من نیاورید، پیمانه ای نزدم نخواهید داشت و نزدیك من مشوید». گفتند: «او را از پدرش خواهیم خواست و حتما این كار را می كنیم».

و (یوسف) به غلامانش گفت: «سرمایه آنها را در خرجینشان بگذارید، باشد كه چون نزد كسانشان بازگردند، آن را بشناسند؛ شاید كه باز آیند».

(برادران) چون نزد پدرشان بازگشتند، گفتند:‌ «ای پدر،‌ پیمانه از ما بازداشتند؛ پس برادرمان را با ما بفرست تا خواربار بگیریم و ما به راستی نگهبان او خواهیم بود.» گفت:‌«آیا درباره او به شما اطمینان كنم همچنان كه پیش از این دربارة برادرش به شما اطمینان كردم؟ پس خدا بهترین نگهدارنده است و او مهربانترین مهربانان است.»

و چون كالایشان را گشودند، سرمایه خود را یافتند كه به آنها بازگردانده شده است؛ گفتند: «ای پدر،‌ دیگر چه می خواهیم؟ این سرمایه ماست كه به ما برگردانده شده و (بدین وسیله) برای خاندان خود خوابار می آوریم و از برادرمان نگهداری می كنیم و (با بردن او) بار شتری بیشتر می گیریم كه این (نزد عزیز) باری است اندك».

گفت: «هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، تا با من به نام خدا پیمان استواری ببندید كه حتما او را نزد من باز می آورید، مگر اینكه گرفتار (حادثه ای) شوید».

پس چون با او عهد كردند، گفت: «خدا بر آنچه می گوییم،‌گواه و نگهبان است.» و گفت: «ای پسران من، از یك دروازه داخل مشوید و از درهای مختلف وارد شوید و من (با این سفارشم) به هیچ وجه نمی توانم شما را از دستگیری خدا بی نیاز كنم كه فرمانروایی جز برای خدا نیست؛ بر او توكل كردم و توكل كنندگان باید تنها بر او توكل كنند.»

و چون همانگونه كه پدرشان فرمان داده بود،‌ داخل شدند، (این كار) آنان را در برابر (قضا و اراده) خدا هیچ سودی نداشت. فقط آرزویی در ضمیر یعقوب بود كه آن را برآورد و همانا او دانشمند بود؛ از آن رو كه ما به او آموخته بودیم؛ ولی بیشتر مردم نمی دانند.





و چون بر یوسف وارد شدند، برادرش (بنیامین) را نزد خود جای داد، گفت: «به راستی من برادر تو هستم، پس از كارهایی كه (برادرانمان) می كردند، اندوهگین مباش.»

پس چون بار و بنه آنان را آماده ساخت، جام را در خرجین برادرش نهاد. آنگاه منادی بانگ برآورد كه : «ای كاروانیان، بی شك شما دزدید». (برادران) در حالی كه روی بدیشان نهادند، گفتند:‌«چه گم كرده اید؟» گفتند: «جام شاه را گم كرده ایم و هر كه آن را بیاورد،‌ او را بار شتری خواهد بود». و (متصدی گفت): «من آن را ضمانت می كنم.» گفتند: «به خدا سوگند كه شما خوب می دانید ما نیامده ایم تا در این سرزمین فساد كنیم و ما دزد نبوده ایم.» گفتند: «پس اگر دروغگو باشید،‌ سزایش چیست؟» گفتند: «سزایش همان كسی است كه (جام) در بار او پیدا شود، پس كیفرش خود اوست؛ ما ستمكاران را این گونه كیفر می دهیم».

پس (یوسف) به جستجوی خرجینهای آنان پیش از خرجین برادرش آغاز كرد؛ سپس آن را از باردان برادرش بیرون آورد. بدین سان برای یوسف چاره اندیشی كردیم (تا بتواند برادر را نزد خود نگه دارد؛ زیرا) در آیین آن پادشاه روا نبود كه برادرش را (گروگان) بگیرد، مگر آنكه خدا بخواهد (و چنین راهی بدو بنماید)؛ هر كه را بخواهیم، به درجاتی بالا می بریم و فوق هر دانایی داناتری هست.

(برادران) گفتند: «اگر او دزدی كرده، (شگفت نیست كه) برادرش نیز پیش از این دزدی كرده بود!» یوسف آن را نشنیده گرفت و در دلش پنهان داشت و هیچ اظهار نكرد و گفت: «شما در وضعی بدتر و خدا به نسبتی كه می دهید، آگاهتر است.» گفتند: «ای عزیز، او پدر پیر و سالخورده ای دارد، پس یكی از ما را به جای او بگیر كه تو را از نیكوكاران می بینیم». گفت: «پناه بر خدا كه غیر از آن كسی را بگیریم كه كالایمان را نزدش یافته ایم،‌ در آن صورت ما از ستمگران خواهیم بود.»

پس چون از او ناامید شدند، رازگویان به كناری رفتند. بزرگشان گفت: «مگر نمی دانید كه پدرتان از شما به نام خدا پیمانی محكم گرفته است و پیش از این درباره یوسف چه كوتاهی كرده اید؟‌من هرگز از این سرزمین بیرون نمی روم تا آنكه پدرم به من اجازه بدهد یا خدا درباره ام داوری كند و او بهترین داوران است. نزد پدرتان برگردید و بگویید: ای پدر، پسرت دزدی كرد و ما جز بدانچه می دانیم، شهادت نمی دهیم وما نگهبان غیب هم نبودیم و از شهری كه در آن بودیم و از كاروانی كه با آن آمدیم، بپرس و همانا ما راستگو هستیم.»





(یعقوب) گفت: «بلكه نفس شما كاری را در نظرتان آراست. اینك صبری نیكو باید، امید است كه خدا همه آنها را با هم به من برساند كه او دانا و حكیم است.» و از آنها روی گردانید و گفت: «ای دریغا بر یوسف!» و دو چشمش از اندوه سپید شد و خشم خویش فرو می خورد.

گفتند: «به خدا چندان یوسف را یاد می كنی تا اینكه سخت بیمار گردی یا هلاك شوی.» گفت:‌ «همانا از درد و اندوه خویش به خدا می نالم و چیزی از خدا می دانم كه شما نمی دانید. ای پسران من، بروید از یوسف و برادرش جستجو كنید و خبر بیابید و از رحمت خدا ناامید مشوید كه از رحمت خدا جز مردم كافر نومید
نمی شوند.»

پس چون بر او وارد شدند، گفتند: «هان ای عزیز، ما و خاندان ما را فقر و نداری از پای در آورده، اینك با سرمایه ای ناچیز نزد تو آمده ایم، پیمانه ما را تمام ادا كن و به ما صدقه بده كه خدا صدقه دهندگان را پاداش می دهد.

گفت: «آیا می دانید كه به یوسف و برادرش آنگاه كه نادان بودید، چه كردید؟» گفتند: «آیا به راستی تو یوسفی؟» گفت: «من یوسفم و این برادر من است. همانا خدا بر ما منت نهاد، حقا كه هر كس پرهیزگاری كند و شكیبایی ورزد،‌ خدا مزد نیكوكاران را تباه نمی كند.» گفتند: «به خدا سوگند كه قطعاً خدا تو را بر ما برگزید و برتری داد و بی شك ما خطاكار بودیم.»

گفت: «امروز بر شما هیچ سرزنشی نیست. خدا شما را می آمرزد و او مهربانترین مهربانان است. این پیراهن مرا ببرید و بر روی پدرم بیفكنید تا بینا شود و همه خاندان خود را نزد من بیاورید.»

و چون كاروان به راه افتاد، پدرشان گفت: «همانا من بوی یوسف را می یابم، اگر مرا كم خرد نشمارید.» گفتند: «به خدا كه تو هنوز در شیفتگی دیرین خویشی!»

پس چون مژده رسان آمد و جامه بر روی او افكند، بینا گشت؛ گفت: «به شما نگفتم كه من چیزی از خدا
می دانم كه شما نمی دانید؟» گفتند: «ای پدر، برای گناهان ما آمرزش بخواه، همانا ما خطاكار بودیم.» گفت: «به زودی برای شما از پروردگارم آمرزش می خواهم كه او بسیار آمرزنده مهربان است.»





پس چون بر یوسف در آمدند، پدر و مادرش را به آغوش كشید و گفت: «به مصر در آیید كه اگر خدا بخواهد، در امان خواهید بود.» و پدر و مادرش را بر تخت نشانید و همه در برابر او به سجده افتادند، گفت: «ای پدر،‌ این تعبیر همان خواب من است كه پیشتر دیده بودم كه پروردگارم آن را تحقق بخشید و به راستی با من نیكویی كرد، آنگاه كه مرا از زندان بیرون آورد و شما را از بیابان (كنعان) آورد، بعد از آن كه شیطان میان من و برادرانم آشوب كرد. هر آینه پروردگار من به هر چه اراده كند، دقیق است؛ همانا كه او دانا و حكیم است. پروردگارا، مرا از پادشاهی بهره دادی و تعبیر خوابها آموختی؛ ای پدید آورنده آسمانها و زمین، تو یاور و سرپرست من در دنیا و آخرتی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق بگردان.»
_________________
همیشه در پناه قرآن محفوظ باشید




طبقه بندی: داستان های قرآنی،  مطالب قرآنی، 
ارسال توسط علیرضا اکبری
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟






برای قرآنی ها
<

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ