تبلیغات
آوای قرآن - داستان حضرت سلیمان (ع)

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 خرداد 1390

وارث داوود:



ـ و سلیمان وارث داوود شد و گفت: «ای مردم، به ما زبان پرندگان آموختند و از هر چیزی به ما (بهره ای) دادند و همانا این فضل و بخشش آشكار است.



داوری كشتزار:



ـ و یاد كن داوود و سلیمان و آنگاه كه درباره كشتزاری داوری می كردند كه شبانه گوسفندان آن قوم در آن چریده بودند و ما شاهد داوریشان بودیم؛ پس (حكم) آن را به سلیمان فهماندیم و همه را حكم و دانش دادیم.



مشغول شدن با اسبان:



ـ یاد كن آنگاه كه در پایان روز اسبان تیزرو را كه ایستاده بودند، به او عرضه كردند و پس گفت: «من این اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم» و (همچنان به آنها نگاه می كرد) تا از دیدگانش پنهان شدند. گفت: «آنها را به نزد من بازگردانید» و به ساقها و گردنهایشان دست كشید (و آنها را نوازش كرد)

ـ و همانا سلیمان را آزمودیم و بر تختش جسدی افكندیم،‌آنگاه او روی به خدا آورده، گفت: «پروردگارا، مرا بیامرز و سلطنتی عطایم كن كه هیچ كس را پس از من سزاوار نباشد كه در حقیقت تو بسیار بخشنده ای.»

تسلط سلیمان (ع) بر طبیعت:



ـ پس باد را رام او كردیم كه به فرمانش به نرمی و خوشی هر جا كه می خواست،‌ روان می شد و شیاطین را نیز مسخرش ساختیم، هر بنا و هر غواصی از آنها را و نیز گروهی دیگر (از آنها) را كه به هم در بندها بودند. (ما شیطانهای جنی را مسخرش كردیم تا هر یك از آنها كه بنایی می دانست، برایش بنایی كند و هر یك كه غواصی می دانست، برایش غواصی نماید. المیزان) «این است بخشش بی شمار ما، پس خواهی ببخش و خواهی نگه دار». و به راستی كه او را در نزد ما تقرب و بازگشتی نیكوست.



وادی مورچگان:



ـ و سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند تا آنگاه كه به وادی مورچگان رسیدند. مورچه ای گفت: «ای مورچگان، به لانه هایتان بروید،‌ مبادا سلیمان و سپاهیانش شما را بی خبر پایمال كنند!» پس سلیمان از سخن آن مور به تبسمی خندان شد و گفت:‌«پروردگارا، مرا الهام كن تا سپاس نعمتت را كه بر من و بر پدر و مادرم ارزانی داشته ای، به جای آورم و كاری شایسته كنم كه آن را می پسندی و مرا به رحمت خود در شمار بندگان صالحت در آور.»



دیدارملكه سبا:



ـ و پرندگان را جویا شده، گفت:‌«مرا چه شده كه هد هد را نمی بینم؟ آیا از غایبان است؟‌ قطعا به گونه ای سخت عذابش می كنم یا سرش را می برم، مگر آنكه عذری روشن بیاورد.» پس درنگش دیری نپایید (كه آمد و) گفت : «به چیزی دست یافته ام كه دست نیافته ای و از «سبا» خبری درست برایت آورده ام.



ـ من زنی را یافتم كه بر آنان پادشاهی می كند و از هر چیز به او داده اند و تختی بزرگ دارد. او و قومش را یافتم كه به جای خدا، خورشید را سجده می كنند و شیطان اعمالشان را در نظرشان آراسته و آنها را از راه منحرف كرده، پس به راه راست نیستند.

ـ سلیمان گفت: «به زودی خواهیم دید كه راست می گویی یا از دروغگویانی این نامه مرا ببر و آن را به نزدشان بیفكن ، سپس از آنها روی بگردان و بنگر چه پاسخ می دهند.

ـ (بلقیس) گفت: «ای بزرگان، نامه ای گرامی به سوی من افكنده شده است،‌ از جانب سلیمان و به نام خدای بخشنده مهربان است (به این مضمون) كه: «بر من برتری مجویید و به تسلیم نزدم بیایید.»



گفت: «ای بزرگان، در كارم به من نظر بدهید كه من بی حضور شما انجام دهنده هیچ كاری نبوده ام.» گفتند: « ما قدرتمند و سخت جنگاوریم و فرمان تو راست، بنگر تا چه فرمایی.» گفت: «پادشاهان هر گاه به شهری وارد شوید، آن را تباه می كنند و عزیزانش را خوار می گردانند و كارشان همواره چنین بود. من هدیه ای به نزدشان می فرستم، پس می نگرم كه فرستادگان چه پاسخی می آورند.»

ـ پس چون (قاصد) نزد سلیمان آمد، سلیمان گفت:‌«آیا مرا به مال یاری می كنید؟ آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده، بهتر است؛ بلكه شما به هدیه خود شادمانید. سوی آنان بازگردد كه قطعا سپاهی گران بر سرشان می كشیم كه طاقت آن را نداشته باشند و همانا از آنجا به خواری و سرافكندگی بیرونشان می كنیم.»



ماجرای تخت ملكه سبا:



ـ (قاصد بازگشت و بلقیس عازم درگاه سلیمان شد و سلیمان) گفت: «ای بزرگان، كدامتان تخت او را پیش از آنكه تسلیم شده نزد من بیایند، برایم می آورد؟» عفریتی (شیطان) از جنها گفت: «من پیش از آنكه از جایت برخیزی، آن را نزد تو می آورم و من بر این كار توانا و امینم.» آن كس كه از علم كتاب بهره ای داشت (آصف برخیا)، گفت: «من پیش از آنكه چشم برهم زنی، آن را نزدت می آورم.

ـ پس چون (سلیمان) آن را نزد خود قرار یافته دید،‌ گفت:‌ «این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید كه آیا سپاسگزارم یا ناسپاس، و هر كه سپاس گزارد، جز این نیست كه به سود خویش سپاس می گزارد و هر كه ناسپاسی كند، همانا پروردگارم بی نیاز و بزرگوار است.»



ـ گفت: «تخت او را برایش ناشناس كنید تا ببینیم آیا آن را باز می شناسد، یا از آنهاست كه باز نتوانند شناخت.»

ـ پس چون (بلقیس) آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو چنین است؟» گفت: «گویی این همان است و پیش از این به ما علم داده ا ند و تسلیم بوده ایم» تنها چیزی كه او را (از تسلیم خدا شدن) بازداشته بود،‌ همان معبودی بود كه به جای خدا می پرستید و سببش آن بود كه وی نیز از مردمی كافر بود.

به او گفته شد: «به صحن قصر درآی.» چون آن را دید،‌پنداشت كه آبگیری ژرف است و جامه از ساقهایش بركشید؛ (سلیمان) گفت:‌«این صحنی است صاف و هموار از آبگینه». گفت: «پروردگارا، من بر خود ستم كرده ام و (اینك) با سلیمان در برابر خدای یگانه، پروردگار جهانیان تسلیم شدم.»



مرگ سلیمان (ع):



ـ پس هنگامی كه فرمان مرگ را بر او راندیم، (چیزی) آنان را بر مرگ او رهنمون نكرد،‌مگر موریانه كه عصایش را می خورد؛ پس چون افتاد، جنها دریافتند كه اگر علم غیب می دانستند، در آن عذاب خوار كننده نمی ماندند.





هاروت و ماروت:



ـ و (جهودان) چون پیامبری از جانب خدا، كتاب خدا (تورات) را چنان كه گویی از آن بی خبرند، پشت سر انداختند و از آنچه شیاطین به روزگار پادشاهی سلیمان می خواندند، پیروی كردند و سلیمان كافر نشد، بلكه دیوان كافر شدند كه به مردم جادو می آموختند، و نیز از آنچه بر آن دو فرشته، هاروت و ماروت، نازل شد (پیروی نمودند) و این دو به هیچ كس (جادوگری) نمی آموختند، مگر اینكه می گفتند:



«ما وسیله آزمایش هستیم، مبادا كافر شوی.» و مردم از آن دو چیزی می آموختند كه با آنان میان مرد و همسرش جدایی افكند، و اینها با آن بی فرمان خدا به كسی زیان نمی رسانیدند و آنچه می آموختند، به آنها زیان می رسانید نه سود (و جهودان) خود می دانستند كه هر كس خریدار جادو باشد، در آخرت بهره ای ندارد و به راستی كه خود را به بدچیزی فروختند، اگر می دانستند و اگر ایمان آورده و پرهیزگار شده بودند، همانا پاداشی از نزد خدا (برایشان) بهتر بود،‌اگر می دانستند.




طبقه بندی: داستان های قرآنی، 
ارسال توسط علیرضا اکبری
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟






برای قرآنی ها
<

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ