تبلیغات
آوای قرآن - داستان حضرت شعیب(ع)

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 31 اردیبهشت 1390

گویند که شُعَیبِ پیغامبر علیه السلام از فرزندان ابراهیم بود و در شام ساکن گردیده بود. و پیغامبر ما او را «خطیب الابنیاء» خواند از نیکوییِ سخن که او گفته است قوم را و سخنگوی بود و خدای را جواب و سؤال کردی.

شعیب را پیغامبری به شهری بود از زمین شام، نامِ وی مدیَن و آن شهر بر جای بود با آب و زمین و سبزی و خرمی و درختان و نعمت های بسیار. و خدای تعالی ایشان را نعمتی بسیار داده بود و همه بت پرست بودند و ترازوها و پیمانه ها کم داشتندی و هر مردی دو ترازو داشتی و دو پیمانه: یکی کم و یکی افزون. آن که زیادت بودی بستاندی و آن که کم بودی بدادندی.

پس شعیب پیامبر، قوم خود را گفت: ای قوم! خدای عزّ و جلّ بپرستید که به جز اللّه هیچ خدای نیست. شما را از خدای پیام آمد که جز او خدای نیست. کیل ها و ترازوها راست دارید که من ترسم که شما را عذاب آید و پیمانه و ترازو راست کنید و چیزی که به مردم دهید، کم مدهید و به زمین اندر فساد مکنید و این سخن که من شما را همی گویم بهتر است بدان جهان پس گروهی بگرویدند و مردمان شام که خبر پیغمبری شعیب بشنیدند، از هر شهری همی آمدند که او را ببینند و سخن او بشنوند. قوم او بر راه بنشستندی و هر که به شهر اندر آمدی و او را طلب کردی، بیم کردندی و گفتندی: نگر که به این شعیب نگروی که او دیوانه است و مردمان را به سخن بفریبَد.

شعیب قوم را گفت: بر راه منشینید و مردمان را بیم مکنید و هر کسی که به راه خدای تعالی آمد، او را همی از راه مبرید و از راه راست به راه کژ میفکنید؛ پس ایشان را نعمت های خدای عزّ و جلّ یاد کرد و گفت: شما را امروز عدد بسیار است. یاد کنید که شما اندکی بودید. خدای عزّ و جلّ عدد شما را بسیار کرد. و شعیب ایشان را بیم کرد از عذاب قوم های پیشین و گفت: ببینید عاقبت کسانی که فساد کردند. پس آن کس ها که به او گرویده بودند، دل خوش کردند و بر خدای یقین نمودند.

پس گفت: اگر گروهی از شما به من بگرویدند، آن گروندگان را گفت: صبر کنید تا خدای عزّ و جلّ میان ما و میان دیگران حکم کند، آن گاه که خواهد ایشان را هلاک کند و ما را از ایشان برهاند.

آن بزرگان قومِ او مهتران، او را گفتند: ای شعیب! ما تو را از این شهرِ خویش بیرون کنیم با هر که به تو بگرویده اند. مگر این که باز به دینِ ما آیند.

شعیب گفت: و اگر ما به دین شما باز آییم، بر خدای عزّ و جلّ دروغ گفته باشیم که گفتیم جز او خدای نیست، پس او را شریک گفته باشیم. میان ما حکم کن ای خداوند و پروردگار! و هر که به راه راست است او را نصرت ده و هر که بر راه راست نیست او را هلاک گردان که تو بهترین همه حاکمانی. پس قومِ او مهتران را گرد کردند و گفتند: اگر شما شعیب را مُتابع شوید، زیان کنید، هم در دنیا و هم دین خویش را.

پس هر چند ایشان قوم را از شعیب نهی می کردند، شعیب همی خواند و ایشان را همی گفت: به زمین خدای اندر تباهی مکنید و خلق را از راهِ خدا باز مدارید و ترازو و پیمانه من مکنید.

چون شما ترازو و پیمانه راست دارید، خدای عزّ و جلّ شما را ثواب دهد و برکت کند و خواسته شما را بیفزاید.

گفتند: یا شعیب! این دین تو، تو را چنین می فرماید که ما را گویی که، آن که پدران ما پرستیدند، از بتان است باز دارید؟ و ما را از خواسته ما باز داری؟ تا هر چه خواهیم کم کنیم، خواهیم افزون؟ تو مردی بِخردی و بر راه راست. و این سخن استهزا بود شعیب را و بر وی فسوس گفتند.

شعیب گفت: ای قوم! خدای تعالی راه، راست کرد و هویدا کرد و مرا نکویی و راه راست روزی کرد. خدایْ خود روزی داده است نیکو و من همی نخواهم که با شما مخالف شوم مگر بدین که من شما را از آن نهی کنم و من هیچ چیز نخواهم جز صلاح شما و توفیقِ من از خدا است و بر او اعتماد کنم و دلْ با وی گردانم تا مرا نگاه دارد از این که شما همی بیم کنید. یا قوم! نگرید که از بهرِ عداوت و خلاف با من به عذاب خدای نیفتید و به شما آن نرسد که به قوم نوح و قوم هود و قوم صالح رسید.

و از پروردگار طلب مغفرت کنید و به سوی او بازگشت نمایید. همانا که پروردگار من رحیم و مهربان است.

قوم شعیب گفتند: ای شعیب! ما ندانیم که تو همی چه می گویی؟! و همی دانستند و ما تو را همی ضعیف بینیم به میان خویش و اگر عشیرت و خویشاوندانِ تو چنین بسیار نبودند، ما تو را به سنگ بکشتمانی و تو بر ما گرامی نیستی.

شعیب گفت: آیا مردمان من و قرابت من بر شما، عزیزتر و گرامی تر از خدای عزّ و جلّ است؟ و خدای تعالی را از پسِ پشت افکندید و از وی نمی ترسید و از مردمانِ من می اندیشید. ای قوم! شما کار خویش کنید و من کارِ خویش کنم.

ایشان او را گفتند: به درستی که تو را جادوی کرده اند و تو دیوانه شده ای و بسیار همی گویی. و ما گمان می کنیم که تو دروغ گویی. اگر تو راستگویی و پیغمبری بحری از آسمان بر زمین افکن تا بدانیم که تو پیغمبری.

گفت: خدای داند که شما چه می کنید. پس هیچ کس نبود از پیغمبران که خدای عزّ و جلّ او را اندر قرآن یاد نکرد و صفت نکرد خواندنِ او قوم را و مناظره کردن با ایشان و هر سخنی ایشان را جوابِ محکم دادن، چنان که شعیب علیه السلام .

پس شعیب هر چند جهد کرد و جز آن که گرویده بودند، هیچ خلق دیگر نگرویدند و شعیب از ایشان به ستوه آمد. پس وقت عذاب رسید و ایشان بیش نگردیدند.

و خدای خواست که ایشان را عذاب کند. گرما بر ایشان افتاد به شب و روز تا ایشان را صبر و قرار نماند. پس بر یک فرسنگی از شهر ابری پدید آمد و آفتاب بپوستید و هر که بتوانست از شهر بیرون آمدن به زیر آن ابر آمد مگر راحتی یابند و از آن گرما یک زمان برَهَند. و هر که نتوانست از زنان و پیران و کودکان، به خانه اندر شدند مگر خنک تر باشد. خدای تعالی از آن ابر آتشی فرستاد و از زیرِ زمین تفِ (حرارت) آتش برآورد و هر که زیر آن ابر اندر بودند، بر زمین بخوشیدند (خشک شدند) و بریان شدند.

پس جبرئیل علیه السلام آواز داد به سهم (ترسناک) تا همه بمردند جز شعیب و آن که بدو ایمان آورده بودند. چنان که خدای عزّ و جلّ گفت: و چون که امر ما (عذاب الهی) آمد، شعیب و پیروان او را به رحمتِ خود نجات دادیم و آن کسان که شعیب را دروغزن کردند، همه هلاک شدند گویی نیز خود اندر جهان نبودند.

از پسِ آن، شعیب با مؤمنان اندر آن شهر، بسیار شدند تا موسی از مصر به نزدیک وی آمد و او دختر خود را به موسی داد.




طبقه بندی: داستان های قرآنی، 
ارسال توسط علیرضا اکبری
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟






برای قرآنی ها
<

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ